بسم الله الرحمن الرحیم


"سلام. بهترین کتابی که تا حالا خوندی چیه؟"


با سعید برای شنبه صبح قرارِ رفتن به نمایشگاه گذاشته بودیم. همیشه قبل از نمایشگاه کتاب سعی میکردم یک لیست چندتایی از کتاب هایی را که میخواهم بخرم داشته باشم، اما در گیر و دار انتخابات و مغازه و ... کم‌تر فرصتی هم برای این که بنشینم پای کامپیوتر و دنبال لیستی از کتاب ها بگردم پیدا نکردم.

در راهِ نمایشگاه به ذهنم رسید پیامکی را با همان متن بالا برای دوستانم بفرستم و ببینم نظرشان چیست. داخل تاکسی نشسته بودم و به تناوب زنگ گوشی ام به صدا در میامد و جواب ها را یکی یکی میخواندم.

- چه جور کتابی؟

اولین جوابی بود که رسید، و البته از این دست جواب ها که "برای چی؟" و "در چه حوزه ای؟" و "تخصصی؟" و "رمان یا ..." زیاد بود، انگار که جا خورده باشند و میخواهند از جواب دادن طفره بروند. به نظر من سوال به حد کافی واضح بود، بهترین کتابی که خوانده‌ام، یعنی کتابی که بعد از این که تموم شد و کتاب را بستم، گفتم: " محشر بود...". یعنی کتابی که هر کس چنین سوالی بپرسد بلافاصله اسمش در ذهنم بیاید. کتابی که همیشه گوشه ای از ذهنم را اشغال کرده باشد.

- اولین جواب درست و حسابی را سید محسن داد:

- فتح خون آوینی

شهادت شریعتی

قبل‌تر هم گفته بود که این دو کتاب را خیلی دوست دارد. اصلا بهترین کتاب یعنی همین. یعنی این که با خواندنش چیزی به زندگی‌ات اضافه شود. چیزی که قبل از آن نبود. بهترین کتاب یعنی کتابی که بتوانی با آن زندگی کنی.
فتح خون را خوانده ام و شهادت را نه. فقط می‎‌توانم همین را بگویم که مثل هیچ کتاب دیگری نیست.


- سخته. شاید "احمد احمد"

خاطرات احمد احمد را دو سال پیش از نمایشگاه برای دفتر فرهنگی خریدم، اما هیچ وقت فرصت نکردم بخوانمش. نه این که فرصت نکردم، همیشه کتاب دیگری بود که برای خواندنش مشتاق‌تر باشم.


- کیمیای محبت

چقدر اسم‌های افراد به کتاب هایی که می‌گویند می‌آید! از حامد جز معرفی کیمیای محبت دور از انتظار بود. اصلا بهترین کتاب یعنی همین؛ یعنی کتابی که آیینه‌ی شخصیتت باشد. کتابی که بتوانی همه‌ی دغدغه ها و آمال و آرزوهایت را در لابلای برگ هایش پیدا کنی.
اساسا به این نتیجه رسیدم که شخصیت و طرز فکر افراد با بهترین کتابی که خوانده اند رابطه‌ی تنگاتنگی دارد.


- اولین کتابی که باعث شد کتابخون بشم "سفر به گرای 270 درجه" بود با "خدا بود و دیگر هیچ نبود"

گمان می‌کنم سبحان هم سفر به گرای 270 را در اردوی جنوب خوانده باشد. کتابخانه‌ی سیار جزو تجهیزات همیشگی اردوی جنوب هست و برای من هم، درست مثل سبحان، اردوی جنوب استارتی بود برای کتابخوان شدن، البته با "ارمیا". ورودی جدید بودم و اولین باری بود که به جنوب می‌رفتم. داخل قطار، سبحان "ارمیا" را از جعبه کتابخانه سیار برداشت و به من داد. من هم آن را کنارم گذاشتم و بعد از جعبه ی کتاب ها، "فردایی دیگر" آوینی را برداشتم. یک فصلی از فردایی دیگر را خوانده بودم که احساس خستگی کردم و خواستم بخوایم. همان‌جا داخل کوپه دراز کشیدم و ارمیا را برداشتم تا تورقی کنم و ببینم اصلا موضوعش از چه قرار است. و همان چند صفحه‌ی اول آنقدر مرا مجذوب کرد که کتاب را یک‌نفس تا صبح و همان داخل کوپه خواندم. اصلا بهترین کتاب، کتابیست که بتوان یک‌نفس خواندش.
"خدا بود و دیگر هیچ نبود" به نظر من هم بهترین کتاب است، بهترین کتاب کتابیست که بتوانی آن را روی طاقچه اتاق بگذاری و هر چند وقت یک بار بخوانی و هر بار هم برایت تازه باشد. درست مثل "خدا بود و دیگر هیچ نبود". البته می‌دانم شاید کسی که به اندازه من، و به اندازه سبحان، شهید چمران را دوست نداشته باشد ممکن است این‌قدر ها هم با دست‌نوشته‌هایش ارتباط برقرار نکند.


- واقعا یکی نیست. "حافظ"، "آینه های ناگهان" قیصر، "زن" و "استحمار" شریعتی و ...

دوباره به همان قانون رابطه بین شخصیت و بهترین کتاب برمی‌گردیم، حتی اگر شماره‌اش را نمی‌دانستم هم می‌فهمیدم این لیست مال احمد است...  آینه های ناگهان را با این که خیلی از شعرهایش را قبلا خوانده ام اما از نمایشگاه خریدم تا داشته باشمش. اصلا بهترین کتاب یعنی همین، یعنی کتابی که با این که خواندی‌اش، باز هم دوست داری بخری و  روی طاقچه داشته باشی.


- "دا"

نخواندمش، با این که خیلی ها ازش تعریف کردند اما هیچ‌وقت رغبت نکردم بخوانمش. شاید به خاطر قیمت بالایش بود، شاید هم به خاطر قطع ضخیمش که نمیشود همراه برد و در اتوبوس و مترو و زمانی که سر کلاس حوصله‌ی آدم سر می‌رود خواند، شاید هم به خاطر این که من همیشه دوست دارم خودم را جای شخصیت کتابم بگذارم و با این کتاب نمی‌شود همزادپنداری کرد. شاید هم به خاطر این که هیچ کدام از بقیه‌ی کتابهایی که خواندم و دوست دارم، به این‌قدرها سر و صدا نکرده‌اند.


- "خاک‌های نرم کوشک" و "خاطرات مستر همفر". اگر میخوای بخری نخر من بهت قرض میدم.

خاک های نرم کوشک را خوانده ام و انصافا عالیست. همفر هم از آن کتاب هاییست که آنقدر از محتویاتش این طرف و آن طرف چیز شنیده ام که دیگر به خواندنش بی‌رغبت شدم.


- با سلام و صبح بخیر. "بی‌بال پریدن" قیصر امین پور

تا به حال اسمش را نشنیده بودم. غرفه نشر افق داشتم "قیدار" امیرخانی را میخریدم که چشمم به آن افتاد و گرفتمش. هنوز نخوانده ام اما فکر میکردم حجیم تر این‌ها باشد...


وارد نمایشگاه شده بودم. گوشی ام را سایلنت کردم چون می‌دانستم در شلوغی نمایشگاه صدایش را نمیشنوم و دوست نداشتم جواب ها بماند و نخوانمشان و از دهان بیفتند.


-Ghoran

سه چهار نفری اینجوری جوابم را دادند. ضد حالی بود در نوع خودش، اما باعث شد بین هیاهوی جمعیت داخل شبستان چند لحظه ای بایستم و نگاهی به آدم هایی که به هم تنه میزنند و به این طرف آن طرف میروند، و به غرفه های پر از کتاب بکنم و با خودم فکر کنم که آدم‌ها برای این که قرآن نخوانند، حاضرند چقدر کتاب بخوانند!


- جامعه‌شناسی خودمانی

این را هم تابحال اسمش را نشنیده بودم، ناشرش هم در نمایشگاه نبود.


- کتاب "آنگاه هدایت شدم" دکتر تیجانی

این کتاب را خوانده ام و انصافا کتاب خوبیست، دکتر تیجانی یک عالم وهابی بوده که طی اتفاقاتی با شیعه آشنا می‌شود و حقانیت شیعه را درک میکند. این کتاب تیجانی معروف تر از بقیه است اما در بین سایر کتاب هایش "از آگاهان بپرسید" که دو جلدیست هم کتاب بسیار محکم با نثر روانیست.


- چند روز پیش دوباره "حکایت زمستان" رو خوندم خیلی چسبید.

اصلا بهترین کتاب یعنی همین. یعنی کتابی که چند بار بخوانی، و چند بار بچسبد.


- ghaleye heyvanat

بهترین داستان خارجی که خوانده ام همین قلعه حیوانات است. البته من آن را در اردوی جنوب خواندم که کار بسیار اشتباهی است.


بعضی ها هم که اصلا جواب ندادند. حالا یا دارند هنوز فکر می‌کنند، یا اصلا تا حالا کتابی نخوانده اند؛ شاید هم هیچ کدام از کتاب‌هایی که خوانده‌اند بهترین کتاب نبوده. و البته محتمل‌تر این است که زیر لب گفته‌:"برو بابا دلت خوشه..."

قشنگی ماجرا به همین بود که بهترین کتاب های آدم های مختلف، کسانیکه وجه مشترکشان این است که اسمشان در دفتر تلفن گوشی من هست؛ خیلی با هم متفاوت هستند و هیچ کتابی از دید دو نفر بهترین کتاب نبود. که این هم برمی‌گردد به همان رابطه‌ی بین شخصیت و بهترین کتاب. و تازه راز این را فهمیدم  که چرا هر سال وقتی از نمایشگاه کتاب برمی‌گردم، مادرم کتاب ها را از داخل کیسه‌ها بیرون میاورد، عینکش را می‌گذارد، یکی یکی برمیدارد و تورق کوتاهی میکند و بعد از مشاهده ی آخرین کتاب، با نگاهی آکنده از تاسف از پشت عینک می‌گوید: "اینا دیگه چیه خریدی؟!"